آه ای مردم قاین !

 

آه ای مردم قاین !

حسن راستی

هزاران سال است که با دیدگانم و مردانم از شهر شما پاسداری می کنم و اشک های آسمان را در هزارتوی تاریخ بر دشت و کشتزارهای شما جاری می سازم. من تاریخ ماندگار شمایم و در کشاکش روزگار هر پگاه که چشم می دوزم، درازای تاریخ را به یاد می آورم و بزرگی شما مردم را؛ اگر درنگ کنید و گوش تاریخ را نوازش دهید، آوای مردمانی را خواهید شنید که برای بزرگی و ماندگاری شما عرق و خون ریخته اند. شاید روزگار عمر شما به چند دهه بیشتر نرسد ولی سینه ام پر از فریادهایی است که درازی چند هزار سال دارند. در نام شهرتان دقت کنید این نام از نام فرزند پدرتان آدم گرفته شده و من آن روزگار را در حافظه ام ثبت کرده و با خود هر پگاه و شامگاه بازگو می کنم تا گوشی شنوا پیدا نمایم و آن را در اندیشه و مغز او جای دهم اما شوربختانه ... !

قاینی های عزیز! من نماد ماندگاری شما در تاریخ دراز هستم آیا به جز من و مسجدجامع و ابوذر، نماد دیگری دارید؟! چرا دلم را می شکنید؟! چند روزگاری است که بوی نیرنگ و چاپلوسی آزارم می دهد و خورشید که بر صورتم شلاق نور می زند تا از خواب شبانگاهی بیدارم کند، خموده ام و مرده! چرا که شهرتان بوی صفا و صمیمیت و یکرنگی ندارد! دیگر صداقت و راستی و گفتار نیک و کردار نیک و پندار نیک در شهر شما حکم کیمیا را دارد!

نمی دانم شما به چه باور دارید به آشوی بزرگ، یهوه، اهورامزدا، ایزد، یزدان، پروردگار یا الله و همان خدا؟ اما به هر چه باور دارید بدانید که راستی و یکرنگی و پاکی راز ماندگاری شهر شماست. چه قدر آزارم می دهد این بوی نفرت آور حسادت و دروغ؛ چه قدر روحم را می خراشد این نیرنگ و چاپلوسی! آه مردم قاین! وقتی با گامهای خود بر صورتم می کوبید بدانید در درونم مردانی بوده اند که با یکرنگی و دوستی، خون خویش را برای زنده ماندن شما در کاسه ام ریخته اند و امروز روح آنان از این همه دودستگی و بی تفاوتی آزرده است. چه صدای گریه ها و ناله هایی را هر پگاه و شام می شنوم که بر غربت و بی کسی شهر در دل تاریخ می گریند.

آه مردم قاین! چقدر دوست داشتم وقتی که گام بر صورتم می گذارید و چشم انداز زیبای شهر را نگاه می کنید، دلهایتان خالی از نیرنگ و فریب باشد چون آنانی که در دلم به خواب همیشگی رفته اند برای سربلندی شما دعا می کنند ولی گوشهای شما نمی شنود. من تاریخ شما هستم من نماد شهر شما هستم. من بزرگی و سربلندی شما هستم. من عشق قاین را در سینه ام دارم و هر شب بر غربت و بی کسی شهر گریه می کنم.

آه مردم قاین! از شما می خواهم یک رنگ باشید، نیرنگ و فریب را از خود دور کنید. آه ای بزرگان قاین! چرا دعوا؟ چرا هیاهو؟ چرا فرزندان رزمنده و غیور شما در گوشه های عزلت؟ چرا اندیشه های شما خموده؟ چرا و چرا؟ شما می دانید که شهر شما روزی عروس شرق بوده و پاشنه آشیل شهر برادرتان هندوستان. آیا می دانید که شهر شما مرکز پایدارترین حکومت خودمختار تاریخ ایران است؟ این همه بزرگی و افتخار بر دوش شما مسئولیتی سنگین گذاشته تا با همدلی و یکرنگی و جمع آوری همه اندیشه ها و افکار به بالندگی و پیشرفت برسید. خمودگی و تنگ نظری و فساد پذیری را از خود دور کنید. به جان هم دیگر نیفتید تا بتوانید توفان ها را مهار کنید و استعدادهای نهفته را شناسایی کنید و در کشاکش آرا و عقاید بارور سازید. آه مردم عزیز قاین! چقدر حرف زدم مرا ببخشید دلم برای شما تنگ می شود با همه ی زخم هایی که در بدن دارم و شکستگی استخوان هایم باز هم شما را دوست دارم و من منتظرم به دیدنم بیایید، هر چند با نداشتن هیچ نمی توانم از شما پذیرایی کنم.

  
نویسنده : تحریریه طلوع قاینات ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها :