سفید و سیاه

روی نیمکت نشسته بود تنها و خسته، چندان رمقی در بدن نداشت. زل زده بود به اون طرف سالن، به زن جوان شیک پوش و آرایش کرده ای که با شوهر خوش پوشش در حال گپ زدن بود اونم از نوع عاشقانه اش، اینو می شد از خنده های ریز اما عمیقشون فهمید ظاهراً اونا هم برای چکاپ دوران بارداری اومده بودن، یه لحظه انگار افکارش 180 درجه چرخید، یاد خودش افتاد، یاد زندگی اش، شوهرش یه کارگر ساختمانی بود اونم از نوع پاره وقت یا به اصطلاح عوام «سر گذری»، دو روز کار می کرد یه هفته بیکار بود، یه هفته کار می کرد یه ماه بیکار بود. یه زیر زمینی کوچک و نمناک و تاریک رو اجاره کرده بودن برای شروع زندگی اما خوب، از پس اجاره همونم بر نمی اومدن. شوهرش شبها که می اومد خونه یا از بابت کار روزانه اش بی نهایت خسته بود و یا از بابت بیکاریش بی نهایت بی حوصله، دیگه نای گپ و گفت عاشقانه با همسرش رو نداشت. اصلاً سختی زندگی تو شهر هوای عشق رو از سرشون بدر کرده بود. تازگی ها هم که آمیزشهای دور از آگاهی و برنامه اونارو صاحب یه فرزند ناخواسته کرده بود. با خودش گفت چه میشه کرد تقدیر منم اینه دیگه !

یه دفعه قلبش شروع به تند تند تپیدن کرد، چند وقتی بود که اینجوری می شد همسایه ها بهش گفته بودن باید حتما بره پیش متخصص و گرنه ممکنه موقع زایمان قلبش براش مشکل ایجادکنه، با چه بدبختی پول ویزیت دکتر رو جور کرده بود، بیمه هم نداشت، فقط خدا خدا می کرد دکتر نفرستدش آزمایش و الّا دیگه واقعا مشکل می شد. آخه شوهرش می گفت پول آزمایش از خرجی یه ماه خونه شونم بیشتر میشه. آهی کشید این طرف سالنو نگاه کرد یه خانم محجبه رو دید که چادر ملی سرش بود از ظاهرش پیدا بود که ماه های آخرشه اینم اتفاقاً با شوهرش اومده بود از اون مردایی بود که نمیذارن آب تو دل زنشون تکون بخوره !

تپش قلبش بیشتر شد معلوم نبود از همون مریضیشه یا از حسادتی که داشت وجودشو آتیش می زد. یه دفعه صدای زنگ اومد، منشی دکتر اسمشو خوند، آروم اما با زحمت بلند شد. رفت طرف اتاق خانم دکتر، سلام گفت و نشست کنار دکتر و شروع کرد به توصیف حالش البته به زبون خودش، دکتر همینطور که داشت به حرفهاش گوش می کرد و از پشت عینکش سر و وضعشو می پایید، پرید تو حرفش و گفت: دفترچه بیمه داری؟ جواب داد نه، خانم دکتر گفت خوب ادامه بده، دوباره شروع کرد به صحبت کردن، دکتر داشت یه چیزایی روی برگه می نوشت، هنوز حرفاش تموم نشده بود که یه دفعه خانوم دکتر برگه رو گرفت طرفش و خیلی جدی گفت: بیا جانم باید بری آزمایش جوابشو خیلی سریع برام بیار. خشکش زده بود، سست و بی رمق پرسید کی بیارم؟ دکتر، بی حوصله جواب داد هرچه زودتر بهتر و بعدشم سریع زنگ روی میز رو زد برای مریض بعدی؛

زن بیچاره دوباره اما این بار ملتمسانه گفت: خانم دکتر میشه آزمایش نروم ؟! دکتر با عصبانیت و بی حوصله گی تمام گفت: وا یعنی چی ؟ یعنی اینکه شما همینطوری نظر تونو بگین و برام دوا بنویسین. دکتر جواب داد نه جانم مگه الکیه تو الان بارداری، یه آدم زنده تو وجودته، قرص و داروی بیخودی براش ضرر داره، ممکنه بچه ات ناقص به دنیا بیاد تازه تپش قلبتم ممکنه خطرناک باشه آزمایشو بیاری می فرستمت برای اکو؛ طفلکی دنیا دور سرش چرخید نمی تونست از جاش بلند شه ولی خوب چاره ای نداشت چون اون خانم و آقای شیک پوش اومده بودن توی اتاق و با دکتر خوش و بش می کردن، به سمت در راه افتاد، دهها و شاید هم صدها فکر توی سرش مسلسل وار رژه می رفتن تمام مشکلات زندگی، مریضی اش، شوهرش، بچه اش و ... همه مثل یه فیلم جلوی چشمش بود. اما انگار یکی که خیلی هم صداش آرامش بخش بود بهش می گفت: صبر داشته باش، صبر داشته باش.

  
نویسنده : تحریریه طلوع قاینات ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٩
تگ ها :