مطالب صفحه چهارم شماره 186

تا اینجا مطالب سه صفحه اول شماره 186 را گذاشته ام.

این هم مطالب صفحه چهارم این شماره:

 

داستان های دیروز در دنیای امروز

گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند « حسنک کجایی؟ » شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات، جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت؛ اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان، آن داستان های قشنگ وجود ندارد !

 

 

نکته های کوچک زندگی

* وقتی به شدت عصبانی شدی، دستهایت را در جیب هایت بگذار.

* یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.

* مهم نیست چه سنی داری، هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

* اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

* هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو می دانم چه حالی داری چون در واقع نمی دانی.

* یادت باشد گاهی اوقات به دست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

* هیچ وقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است، خودش این را می داند.

* از صمیم قلب عشق بورز، ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از زندگی همین است.

 

* در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای، قضاوت نکن.

* وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: چرا می خواهید بدانید؟

* هرگز موفقیتت را پیش از موقع عیان نکن.

* ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

* هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

* با زنی که با بی میلی غذا می خورد، ازدواج نکن.

* وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و جوراب و پیراهن تمیز بپوش، آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

* راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

* هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

* شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

* هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر، به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

* چتری با رنگ روشن بخر، پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی، شادی و نشاط می بخشد.

* هیچوقت در محل کارت در مورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

* وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

* در حمام آواز بخوان.

* در روز تولدت درختی بکار.

* طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

* بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

* هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

* فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

* فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

* فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

 

 

  
نویسنده : تحریریه طلوع قاینات ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها :